سلام عشقم
چندروزی است که برایت ننوشتم دلم دارد می پوسد دلم برایت یک زره شده کجایی ببینی هر روز دارم در غم نبودنت می شکنم و از غم دوریت اشک می ریزم حیف که نمی توانی ببینی و نمی توانی احساس کنی چقدر برایم سخت می گذرد ولی با تمام این وجود دارم تحمل می کنم فقط بخاطر آن روزی که تو بیایی عاشقانه تر از قبل همانطور که خود گفتی
عزیزم چه بگویم که دارم از بین می روم ولی نمی توانم دم بزنم حتی نمی توانم شکایت کنم به کی به کجا چه کسی می تواند حرف مرا بفهمد چه کسی می تواند مرا درک کند یابه من کمک کند همه به محض شنیدن حرفهای دل من به من خواهند خندید و مرا دست خواهند انداخت تو که حرف مرا می فهمی کجایی که من با تو بگویم حدیث این دل شکسته را شاید تو بتوانی کمکم کنی
جوادم واقعا تو طاقتت در عشق خیلی زیاد است ولی افسوس که من اینچنین طاقتی را ندارم که ببینم عشقم دارد روز به روز از بین می رود و برایش کاری نکنم اگر این چنین باشد یعنی اینکه من دیگر عاشق نیستم عزیزم ای کاش می توانستم تمام لحظه هایم را فقط با تو بگذرانم تا بفهم زندگی یعنی چه ولی افسوس که نمی شود افسوس که دستمان بسته و اختیارمان دست خودمان نیست و باید فقط تحمل کنیم .
ای عشق من گذر زمان بدون وجود تو و فقط باید تو خیلی سخت است حتی مرگ آور ولی باید فقط تحمل کرد چون هیچ چاره ای ندارم .
خدایا من می خواهم باتو سخن بگویم تو که از شنیدن صدای من و حتی از خود من بیزاری ولی من باید با تو سخن بگویم با تو دردل کنم وگرنه در این دنیا کسی که مرا کمک نمی کندهیچ همه هم مرا تنها می گذارند وقتی از عشق من آگاه شوند وقتی بفهمند که درد عشق من چیست مرا گناهکار اعلام کرده و بدون حتی کوتاهترین سخنی مرا به جرم این گناه به دار می زند پس تو که آگاه بر هر چیزی هستی تو مرا کمک کن و نگذار من در گرداب گناهم غرق شوم و نتوانم روی تو راببینم ای خدا من دوست ندارم مرا به خاطر گناهم مجازات کنی چون واقعا طاقت مجازات را ندارم و درمانده شده ام و نمی دانم که باید چه بکنم چه کاری انجام دهم بهتر است. واقعا کم آورده ام چرا تو مرا کمک نمی کنی ای پناه بی پناهان
|
خدایا چه بگویم چگونه بگویم دیگر خسته شده ام نه می توانم رهایش کنم نه می توانم با او بمانم نمیدانم چه کنم هیچ چاره ای نیست هیچ راهی نیست یک زندان بدون حتی میله ای بدون حتی یک راه نجاتی ای خداااااااااااااااااااا
خداوندا من شرمنده ام که به این راحتی در درگاه تو گناه می کنم به این راحتی از تو طلب کمک می کنم چون می دونم به جز تو هیچ کس مرا نمی فهمد به جز تو هیچکس انقدر بزرگ نیست پس ای خدا بازهم تو کمکم کن راه نجاتی برای من درست کن خدایا اینبار هم بگو بازهم او را می بخشم و به او کمک می کنم
خداوندا چگونه می توان به تو نزدیک شد چگونه می توان گناه نکرد ولی به خواسته های دلمان برسیم ای خدا چه کنم که عاشق شدم مگر گناهست ای خدای خوب اون عشق دیروز امروز من نیست اون عشق همیشگی من است ای خدا من چه کنم که دوستش دارم من با این دلم چه کنم نمیتوانم با اون کنار بیام شاید گاهی اوقات به این فکر می کنم که جواد انقدری که من او را دوست دارم مرا دوست ندارد می دانم که چنین است ولی برای من فقط بودن او و نفس کشیدن اوست
خدایا شاید جای راحتر از این وبلاگم برای دردودل کردن پیدانکنم جای که احساس می کنم اگر حرفم را بگویم کمی سبک می شوم ولی چه کنم که جواد هنوز این وبلاگم را ندیده افسوس بزرگ من یک چیز است ای کاش جواد هم مثل من بود مثل من می اندیشید شاید من و او راحتر با هم کنار می آمدیم جواد هم عاشق من است ولی او می خواهد بخاطر خود من از من دوری کند شاید این بزرگی عشق است نه بی وفایی
سلام دنیای من
ای عشق من به دنیا بنگر ببین چه دنیا بی وفایست تو با اینهمه عشقت ولی چقدر بی وفا شده ای چقدر سرد برخورد می کنی اصلا انگار نه انگار که من عشق تو هستم من هنوز نتوانسته ام بفهمم که عشق تو چگونه است و تو چگونه آن را ابراز می کنی
جواد جان بخدا دلم از دوری توخیلی گرفته ولی چه کنم که تو خیلی بی وفایی تو خیلی بی انصافی و من هیچ راهی برای این عشق ندارم جواد تو بگو من چه کنم بودن با تو گناه است گناه و نبودن با تو عذاب این گناه است من واقعا خسته ودرمانده شده ام و نمی دانم که باید چه بکنم چون واقعا هیچ کاری نه از دست من نه از دست تو بر می آید فقط باید توکل بر خدا کنیم شاید خدا گشایشی برای این عشق ما پیدا کند من بعد از این خودم را فقط می خواهم به دست خدا بسپارم و هر کاری که پیش آید می گویم خدا خودش خواسته ولی تو رانمی دانم
باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنمباید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنمای عزیزکم کجایی باز تنهایم گذاشتی دل آسمان هم مثل دل من گرفته و از صبح مداوم دارد می بارد می دانم به حال دل من گریه میکند چون من نمی توانم گریه کنم او به جای من جبران می کند نمی دانم چه شده ام چرا انقدر بی تفاوت چرا انقدر خشک و سرد دارم برخورد می کنم من که لحظه ای نمیتوانستم از تو دور بمانم دارم چه می کنم ولی احساس می کنم که دارم صبرکردن را یاد می گیرم دارم طاقتم را زیاد می کنم امیدوارم موفق باشم ای عزیز دلم برایت خیلی تنگ است که می شود تا تو را دوباره ببینم خدایا دلم پوسید به داد دلم برس
ای کاش من اشکهای تو بودم تا از چشمهایت می چکیدم و بر روی گونه هایت سر می خوردم و به لبانت رسیدم و می توانستم بوسه ای بر لبانت بزنم ای کاش قطره اشکی برای تو بودم
اي علي اي روح سبز مصطفي (ص)
اي سرا پا لطف واحسان وصفا
اي علي ارهنورد راستين
اي چراغ اسماني درزمين
اي علي اي پهلوان بي نظير
اي سپهسالار ميدان اي دلير
اي كه بودي مرد ميدانهاي رزم
اي فرو پيچانده طوفانهاي رزم
حيدر كرار بودي يا علي
شهره در پيكار بودي يا علي
غيرتافشاندي به تيغ ذوالفقار
تا بر اوردي زنا مردا ن دمار
ذلفقارت را چكا چاكي دگر
جسم چالاك تو از خاكي دگر
دراحد هنگام رزم وكارزار
گفته شد:لاسيف الاذلفقار
گفت احمد :لا ففتي الاعلي
وز علي اينه دل منجلي
ضربت شمشيرت اي شير ژيان
از عبادات تمام انس وجان
هست افزون تر كه احمد گفته است
در معني را محمد(ص)سفته است
اي بزرگ بي همانند اي علي(ع)
اي امير حكمت و پند اي علي
صوت قران تو روح انگيز بود
ساغر عشقت عبيرامیز بود
اي علي اي روح سبز مصطفي (ص)
اي سرا پا لطف واحسان وصفا
اي علي ارهنورد راستين
اي چراغ اسماني درزمين
اي علي اي پهلوان بي نظير
اي سپهسالار ميدان اي دلير
اي كه بودي مرد ميدانهاي رزم
اي فرو پيچانده طوفانهاي رزم
حيدر كرار بودي يا علي
شهره در پيكار بودي يا علي
غيرتافشاندي به تيغ ذوالفقار
تا بر اوردي زنا مردا ن دمار
ذلفقارت را چكا چاكي دگر
جسم چالاك تو از خاكي دگر
دراحد هنگام رزم وكارزار
گفته شد:لاسيف الاذلفقار
گفت احمد :لا ففتي الاعلي
وز علي اينه دل منجلي
ضربت شمشيرت اي شير ژيان
از عبادات تمام انس وجان
هست افزون تر كه احمد گفته است
در معني را محمد(ص)سفته است
اي بزرگ بي همانند اي علي(ع)
اي امير حكمت و پند اي علي
صوت قران تو روح انگيز بود
ساغر عشقت عبيرامیز بود
بنام حضرت دوست كه هر چه دارم از اوست
اي دوست من .من آنيستم كه مي نما يم .
نمود پيراهني است كه بر تن دارم -پيراهني بافته ز جان كه مرا از پرسشهاي تو وتو را از فرامو شي من در امان مي دارد
آن ((من ))ي كه در من است .
اي دوست :در خا نه خا موشي ساكن است و تا ابد همان جا مي ماند
ناشناس و در نيافتني
من نمي خواهم هر چه مي گويم باور كني و هر چه مي كنم بپذيري -زيرا سخنان من چيزي جز صداي انديشه هاي تو و كارهايمن چيزي جز عمت آروزهاي تو نيستند .
هنگامي كه تو مي گويي ((باد به مشرق مي وزد ))من مي گويم ((آري به مشرق مي وزد )).
زيرا نمي خواهم تو بداني كه انديشه من در بند باد نيست .بلكه در بند درياست .
تو نمي تواني انديشه هاي دريايي مرا دريابي .ومن هم نمي خواهم كه تو دريابي .مي خواهم در دريا تنها باشم .
دوست من .وقتي كه نزد تو روز است نزد من شب است .با اين همه من از رقص روشناي نيمروز بر فراز تپه ها سخن مي گويم
و از سايه بنفشي كه دزدانه از دره مي گذرد .زيرا كه تو ترانه هاي تاريكي مرا نمي شنوي و سايش بال هاي مرا بر ستارگان نمي بيني
ومن گويي نمي خواهم تو ببيني و بشنوي .مي خواهم با شب تنها باشم .
هنگامي كه تو به آسمان خودت فرا مي شوي من به دوزخ خودم فرو مي روم -حتي در آن هنگام تو از آن سوي مغاك بي گذرمرا آواز مي دهي ((همراه من .رفيق من ))و من در پاسخ تو را آواز مي دهم ((رفيق من .همراه من ))-زيرا من نمي خواهم تو
دوزخ مرا ببيني .شراره اش چشمت را مي سوزاند و دودش مشامت را مي آزارد .
ومن دوزخم را بيش از آن دوست مي دارم كه بخواهم تو به آنجا بيايي .مي خواهم در دوزخ تنها باشم .
تو به راستي و زيبايي و درستي مهر مي ورزي . ومن از براي خاطر تو مي گويم كه مهر ورزيدن به اين ها خوب و زيبنده است
ولي در دل خودم به مهر تو مي خندم . گر چه نمي خواهم تو خنده ام را ببيني . مي خواهم تنها بخندم .
دوست من . تو خوب و هوشيارو دانا هستي. يا نه. تو عين كمالي- و من هم با تو از روي دانايي و هوشياري سخن مي گويم
گر چه من ديوانه ام . ولي ديوانگي ام را مي پوشانم .مي خواهم تنها ديوانه باشم
دوست من . تو دوست من نيستي . و لي من چگونه اين را به تو بفهمانم ؟راه من راه تو نيست گر چه باهم راه مي رويم
دست در دستبه زير ان درختي رو كه او گلهاي تردارد
دراين بازار عطاران مرو هر سو چه بيكاران
به دكان كسي بنشين كه درز دكان شكردارد
به هرديگي كه مي جوشدمياور كاسه ومنشين
كه هرديگي كه مي جوشد درون چيزي دگردارد.
توراچه بر سر تو را چكاوك من
دوباره شب شد آواز غمگننه تو ست
كه باز ميشكند لايه هاي نازوك من
كلا غهاي نگاهت دوباره مي آيند
به جان مزرعه سبز بي مترسك من
هنوز كودكي من بي بهانه مي گريد
كجاست خلوت رويايي عروسك من
و باز مثل هميشه تورا صدا مي زند
بگير دست دلم را دوباره كودك من
جهان در چشمان تو گم مي شود
حرفهاي من هرگز براي تو تمام نميشود
پيراهنت را بر
مي داري
جملهاي عريانم را
مي پوشاني
دست مي كشي بر گيسوان
شعرم
و برايشان آواز مي خواني
تا به بپزيرم انچه را كه كه مي توانم تغيردهم
دليري ده
تا تغيردهم آنچه را كه نمي توانم تغير دهم
بينش ده
تا تفاوت اين دورا بدانم
مرافهم ده
تا متوقع نباشم دنيا ومردم ان مطابق ميل من رفتار كنند
گشت الوده به خون حضرت هابيل
ازهمان روزي كه فرزندان ادم
صدر پيغام اوران حضرت باري تعالي
زهر تلخ دشمني درخون شان جوشيد
ادميت مرد گر چه ادم زنده بود
ازهمان روزي كه يوسف رابرادرها به چاه انداختند
ازهمان روزي كه با شلاق وخون ديوار چين را ساختند
ادميت مرده بود!بعددنيا هي پر از ادم شدواين اسياب
گشت وگشت قرنها از مرگ ادم هم گذشت
اي دريغ ادميت برنگشت!
قرن ما روزگار مرگ انسانيت است!
من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمارازفقان يك قناري درقفس
از غم يك مرد درزنجير حتي قاتلي بر دار
اشك درچشمان وبغضم درگلوست
وندرين ايام زهرم در پياله اشك وخونم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض كن يك شاخه گل هم درجهان هرگز نزيست
فرض كن جنگل بيابان بود ازروز نخست
دركويري سوت وكور درميان مردمي با اين مصيبتها صبور
صحبت ازمرگ محبت مرگ عشق
گفتگواز مرگ انسانيت است
نوبت خا موشی من سهل واسان میرسد
من که می دانم که تا سرگرم بزم هستی ام
مرگ ویرا نگر چه بی رحم وشتابان می رسد
پس چرا پس چرا عاشق نباشم
منکه میدانم به دنیا اعتباری نیست نیست
بین مرگ وادمی قول وقراری نیست نیست
من که میدانم اجل ناخوانده وبیدادگر
سرزده می اید وراه فراری نیست نیست
پس چرا پس چرا عاشق نباشم
من که می دانم شبی عمرم به پایان میرسد
نوبت خاموشی من سهل اسان میرسد
پس چراغ پس چرا عاشق نباشم